حکایات مدیریتی- گرگ و نعل طلا نکات خواندني

حکایات مدیریتی- گرگ و نعل طلا

  بزرگنمايي:

بازاریابی سیاسی - یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از اینکه روستایی به زور خر را از زمین بلند کرد معلوم شد پای خر شکسته و دیگر نمی تواند راه برود. روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بیابان ول کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که «یک عمر برای این بی انصاف ها بار کشیدم و حالا که پیر و دردمند شده ام مرا به گرگ بیابان می سپارند و می روند.»
خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و یک وقت دید که راستی راستی از دور یک گرگ را می‌بیند. گرگ درنده همین که خر را در صحرا افتاده دید خوشحال شد و فریادی از شادی کشید و شروع کرد به پیش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد: «اگر می‌توانستم راه بروم، دست و پایی می‌کردم و کوششی به کار می‌بردم و شاید زورم به گرگ می‌رسید. ولی حالا هم نباید ناامید باشم و تسلیم گرگ شوم. پای شکسته مهم نیست. تا وقتی مغز کار می‌کند برای هر گرفتاری چاره‌ای پیدا می‌شود.»
نقشه ای کشید، به زحمت از جای خود برخاست و ایستاد اما نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. همین که گرگ به او نزدیک شد خر گفت: «ای سالار درندگان، سلام.»
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت: «سلام، چرا اینجا خوابیده بودی؟»
خر گفت: «نخوابیده بودم بلکه افتاده بودم، بیمارم و دردمندم و حالا هم نمی‌توانم از جایم تکان بخورم. این را می‌گویم که بدانی هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابی در اختیار تو هستم ولی پیش از مرگم یک خواهش از تو دارم.»
گرگ پرسید: «خواهش؟ چه خواهشی؟»
خر گفت: «ببین ای گرگ عزیز، درست است که من خرم ولی خر هم تا جان دارد جانش شیرین است، همانطور که جان آدم برای خودش شیرین است. البته مرگ من خیلی نزدیک است و گوشت من هم قسمت تو است. می‌بینی که در این بیابان دیگر هیچ کس نیست. من هم راضی‌ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولی خواهشم این است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتی هوش و حواس من بجا هست و بیحال نشده‌ام در خوردن من عجله نکنی و بیخود و بی‌جهت گناه کشتن مرا به گردن نگیری، چرا که اکنون دست و پای من دارد می‌لرزد و زورکی خودم را نگاهداشته‌ام و تا چند لحظه دیگر خودم از دنیا می‌روم. در عوض من هم یک خوبی به تو می‌کنم و چیزی را که نمی‌دانی و خبر نداری به تو می‌دهم که با آن بتوانی صد تا خر دیگر هم بخری.»
گرگ گفت: «خواهشت را قبول می‌کنم ولی آن چیزی که می‌گویی کجاست؟ خر را با پول می خرند نه با حرف.»
خر گفت: «صحیح است، من هم طلای خالص به تو می دهم. خوب گوش کن، صاحب من یک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس و چون من در نظرش خیلی عزیز بودم برای من بهترین زندگی را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طویله ام را با آجر کاشی فرش می کرد، توبره‌ام را با ابریشم می‌بافت و پالان مرا از مخمل و حریر می‌دوخت و بجای کاه و جو همیشه نقل و نبات به من می‌داد. گوشت من هم خیلی شیرین است حالا می‌خوری و می‌بینی. آنوقت چون خیلی خاطرم عزیز بود همیشه نعل‌های دست و پای مرا هم از طلای خالص می‌ساخت و من امروز تنها و بی اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولی من خیلی خر ناز پرورده‌ای هستم و نعلهای دست و پای من از طلا است و تو که گرگ خوبی هستی می‌توانی این نعلها را از دست و پایم بکنی و با آن صد تا خر بخری. بیا نگاه کن ببین چه نعلهای پر قیمتی دارم!»
همانطور که دیگران به طمع مال و منال گرفتار می‌شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همین که به پاهای خر نزدیک شد خر وقت را غنیمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندانهایش را در دهانش ریخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فریاد کشید و گفت: «عجب خری هستی!»
خر گفت: «عجب که ندارد، ولی می‌بینی که هر دیوانه‌ای در کار خودش هوشیار است. تا تو باشی و دیگر هوس گوشت خر نکنی!»
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهی به او برخورد و با دیدن دست شل و پوزه خونین گرگ از او پرسید: «ای سرور عزیز، این چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچی تیرانداز کجا بود؟»
گرگ گفت: «شکارچی تیرانداز نبود، من این بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت: «خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردی؟»
گرگ گفت: «هیچی، آمدم شغلم را تغییر بدهم و اینطور شد. کار من سلاخی و قصابی بود، زرگری و آهنگری بلد نبودم ولی امروز رفتم نعلبندی کنم!»




نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

ساير مطالب

حکایات مدیریتی- معمار و پیرزن

حکایات مدیریتی- گرگ و نعل طلا

حکایات مدیریتی- شیوانا و تاجر

حکایات مدیریتی- مال باخته و كریمخان زند

حکایات مدیریتی- بزت را بکش!

حکایات مدیریتی- چون در مدرسه قهوه ای است

می توانید ارزش خودتان را ثابت کنید؟

5 علامت از کلاهبرداری تبلیغات کاریابی

7 توصیه برای راه اندازی موفق محصول

اصول استفاده از هشتگ برای برندها در شبکه‌های اجتماعی

تبليغات خلاق: لگو

مصاحبه با صدرا شريعتمداري، در استارت‌آپ ويکند Modotech

7 اشتباهي که در طراحي لوگو نبايد مرتکب شويد

[اينفوگرافي]: 5 نکته مهم در توليد مقاله براي وب‌سايت

برابري جنسيتي بخشي از استراتژي توسعه برند ودافون

اصول موفقيت در آينده از نگاه مشاهير جهان

بررسي قلمرو داعش در اينترنت

5 تفکر سمي که کارآفرينان بايد از ذهن خود خارج کنند بيشتر بخوانيد

چرا هوش هيجاني يا EQ مهم تر از ضريب هوشي يا IQ است؟

.هشت دليل عدم موفقيت شرکت‌هاي روابط عمومي

سه نکته براي ورود به يک بازار جديد

يک بازارياب مهم باشيم

فلسفه جديد فروش جايگزين تبليغات

روانشناسي قيمت گذاري

5 تصور نادرست در مورد فروش: نکته‌هايي که فروشندگان بايد بدانند

شهري که تعطيل نيست و غواصي در جستجوي دُر گرانبهاي خدمت

راهنمايي‌هايي براي ساخت برند شخصي

5 عادت مهم خريداران مدرن

آيا شما قهرمان بلامنازع تحول نيز هستيد؟

نکات و ترفندهاي سئو : 20 نکته برتر سئو براي گوگل در سال 2015

چرا بعضي از مردم از تبليغات متنفرند؟

اخلاق در آميخته بازاريابي

آگهي هاي تبليغاتي را چه کساني خلق مي کنند؟

6 چيزي که بايد در مورد بهينه‌سازي نرخ تبديلات تلفن همراه بدانيد

10 ذهنيت که کسب‌وکار شما را بهبود خواهد داد

آيا حلقه هاي زنجير شرکت تان محکم است؟!

پديده اي جديد در صنعت تبليغات

پنج عادت روزانه که بهره‌وري شما را افزايش خواهد داد

آيا حلقه هاي زنجير شرکت تان محکم است؟!

چرا خلاقيت و نوآوري؟

ده توصيه به مشاغل كوچك تازه تاسيس

آيا مي دانيد اگر خدمات خارق العاده به مشتري بدهيد او هر قيمتي را بابت آن به شما مي پردازد؟

تکنيک چرا

تکنيک اسکمپر

سه استراتژي رقابت که رد خور ندارند

تکنيک بارش فکري

تکنيک هاي خلاقيت

اميد به زندگي در جوامع مختلف

9 روش متفاوت افراد موفق

7 پيشنهاد براي افزايش فروش